![]() |
![]() |
|
| اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست |
|
هر سال در سالگرد تولدم به تناقضی عجیب می رسم
نمی دانم یک سال به عمرم اضافه شد یا یک سال از عمرم کم شد؟؟؟؟ تولدم مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 9:14 توسط الوچه خانم |
|
|
گفتم دیر دل می بندم ولی زود دل بستم
گفت دیر دل می بنده ولی اصلا دل نبست حالا من موندم با یه عالم سوال به جواب و یه بغض خفه شده توی گلوم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 0:14 توسط الوچه خانم |
|
|
الان منم و تنهایی
خوب دورش تموم شد.خدا رو شکر واقع بین کنار اومدم گاهی از دست بعضیا زیادی حرصم میگیره یه عالم ادعا دارن ولی........... ذهنم به هم ریختست حتی درست نمی تونم بنویسم احتیاجه یه تحول بزرگ توی زندگیم به وجود بیارم خدایا کمکم کن.......... خدا جونم قربونت برم من جز تو کسی رو ندارم کمکم کن مثل همیشه.مرهم دلم باش خسته شدم خداجونم خودت خوب می دونی چی میگم حتی اگه نگم کمکم کن |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 23:18 توسط الوچه خانم |
|
|
نمی دونم چرا این دفعه نمی خوام قبول کنم؟!چرا نمی خوام با واقعیت کنار بیام؟!
نمی دونم این خوبه یا بد؟! ولی هر چی که هست تا حالاش که بهتر بوده. باید واقع بین باشم ولی نمی دونم چه جوری؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم بهمن 1390ساعت 23:58 توسط الوچه خانم |
|
|
گاهی غصه هات اونقدر زیادن و روی هم تلنبار شدن که دیگه خودتم تشخیص نمی دی چته؟!
اونموقع خدا با یه نشونه میاد کمکت یه مرهم واست می فرسته فقط باید یادت باشه به مرهم عادت نکنی.معتادش نشی.چون بالاخره هر چیزی دوره ای داره. باید واقع بین باشی همین. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 19:17 توسط الوچه خانم |
|
|
اصلا باورم نمیشه به همین زودی ۲۵ سال از عمرم گذشت
هرگز فکرشم نمیکردم توی۲۵ سالگی جایگاهم این باشه
تولدم مبارک |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 0:29 توسط الوچه خانم |
|
|
الان که دارم مینویسم باد داره درو دیوار رو به هم میکوبه و حسابی شلوغ کرده.از صدای باد میترسم
حس وحشت میاره توی دلم.مثل فیلمهای ترسناک که صدای زوزه هی باد باعث مخوف شدن بیشتر فیلم میشه. ولی اگه توی فضای باز وایسم دیگه ازش نمیترسم خیلی هم دوستش دارم. خوابم میاد خیلی زیاد ولی صدای باد نمیذاره بخوابم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 0:29 توسط الوچه خانم |
|
|
نمی دونم چرا تازگی ها مرتب یاد اموات میکنم؟!خصوصا مادربزرگ بابام.یهو دلم خواست دربارش بنویسم.خدا بیامرزش زن خیلی خوب و مهربونی بود در کل آزارش به کسی نمیرسید.یه پیرزن با صورت گرد و چروک با عینک ته استکانی دور قهوه ای روی چشماش ویه روسری تمیز سفید که با یه سنجاق زیر گلوش میبستش و یه گردنبند گردبزرگ با نگین های عقیق.گاهی یاد قصه های قشنگش میفتم.قصه ماه پیشونی که بیشتر از صد دفعه واسم تعریف کرده بود .یادش بخیر چقدر روی سنش حساس بود همیشه میگفت70 سال و 1سال کممه.دل همه رو هم با تعریفاش به دست میاورد.کلا از اون دسته آدمهایی بود که وقتی رفت هیچکس ازش بد نگفت هیچکس ازش کینه نداشت.
خدابیامرز خیلی از مردن میترسید واسه همین هر دارویی واسه هر کس تجویز میشد میخرید و میخورد آخرشم از سرطان مری و معده فوت کرد.آخری ها دکتری گفته بود همه چیز بهش بدبد بخوره آخه قبلش پرهیز بود طفلکی یادمه وقتی واسه آخرین بار رفتیم بهش سر بزنیم شده بود یه چنگه استخون.از ترس مردن هیچی نمی خورد وقتی دیدمون نه مثل همیشه خندید نه تحویلمون گرفت.انگار داغون بود.من اون موقع ها10-12سال بیشتر نداشتم ولی یادمه وقتی رفت دلم خیلی گرفت.اصلا باورم نمیشد اون پیرزن بی آزارو مهربون وخمیده واسه همیشه از پیشمون رفته. اینروزا زیاد یادش میکنم.میگن وقتی یاد مرده میکنی احتیاج به فاتحه داره هرکس اینو خوند واسه شادی روحش یه صلوات بفرسته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 23:31 توسط الوچه خانم |
|
|
دوست داشتم بیام و واسه دهه محرم آپ کنم ولی قسمت نشد
الان هم که اومدم دقیقا نمیدونم چی بنویسم؟! دلم برف میخواد.یه برف سفید سنگین.دلم میخواد برم زیر برف بشینم و به آسمون نگاه کنم تا سرم گیج بره.همیشه عاشق زمستون بودم.عاشق برف بودم نمیدونم شاید چون خودم بچه ی زمستونم؟! دلم میخواد برم روی برفها دراز بکشم و نفس عمیق بکشم.یه آNم برفی خوشگل درست کنم و باهاش عکس بندازم اونقدر توی حیاط بمونم که وقتی بر میگردم توی خونه دستام از شدت سرما سر شده باشه.اونموقع بیام و دستامو روی بخاری بگیرم تا سرما ازش بره بیرون.دوست دارم اونقدر بیرون باشم که وقتی بر میگردم یه بینی باد کرده قرمز تو صورتم خودنمایی کنه.دوست دارم دستامو دراز کنم و دونه های برف و بگیرمو با هم مقایسه کنم آخ که چقدر دلم برف میخواد ولی حیف فکر کنم آسمونم با ما قهرش گرفته خدا کنه آسمون زودتر باهامون آشتی کنه خدا کنه...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 23:11 توسط الوچه خانم |
|
|
وقتی توی دلم غم دارم و نمی تونم به کسی بگم استعدادم شکوفا میشه.حالا هر کاری که انجام بدم
خصوصا نقاشی دیروز استادم بعد از اینکه نقاشیم رو دید گفت:همینطور پیش بری یه آبرنگ کار حرفه ای میشی می خواستم بگم اینا همش از احساسم سرچشمه میگیره این ذهنمه که خالی میشه و رو کاغذ میاد امسال بعد از سالها بی دغدغه و بیکارم نه درسی نه کاری ارشدم شرکت نکردم گفتم حوصله ندارم پول بدم برم کیک بخورم بعدم عذاب وجدان بگیرم که چرا درس نخوندم؟؟؟ همه میگن خوش به حالت داری زندگی میکنی ولی واقعیت اینه که حس میکنم دارم سقوط میکنم توی یه چاه تاریک که ته نداره.هر چی پایین میرم به جایی نمیرسم خسته ام و بی هدف.حتی دیگه نمی دونم از زندگی چی می خوام؟! دعا کنید یه کار خوب پیدا کنم تا شاید زندگیم جهت بگیره فکر کنم خدا هم منو یادش رفته کاش خدا یادش بیاد یه گوشه از دنیای بزرگش یکی از بنده های کوچیکش خیلی ناامیده خیلی... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 23:34 توسط الوچه خانم |
|
|
خسته شدم از کپی پست کردن های مکرر
میخوام هر چیزی دوست دارم توی وبم بنویسم اصلا میخوام واسه دل خودم بنویسم هرکس هم هرچیزی میخواد بگه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مهر 1389ساعت 23:30 توسط الوچه خانم |
|
|
امروز وبم سه ساله شد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 0:50 توسط الوچه خانم |
|
|
اولین حرف آلوچه پروفایل آلوچه خانم پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب آلوچه ای |
| درباره آلوچه |
دوباره....
دوباره باز خواهم گشت... نمی دانم چه هنگام؟از کدامین راه... ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت... و چشمان تو را با نور خواهم شست... به دیوار حریم عشق یکبار دگر!من تکیه خواهم کرد... رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد... به نام عشق و زیبایی دوباره خطبه خواهم خواند... |
| پیوندهای روزانه |
|
ملکه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|